هر کس به تماشايي رفتند به صحراييما را که تو منظوري خاطر نرود جاييیا چشم نمي بيند يا راه نمي داندهر کو به وجود خود دارد ز تو پرواييديوانه عشقت را جايي نظر افتاده ستکان جا نتواند رفت انديشه دانايياميد تو بيرون برد از دل همه اميديسوداي تو خالي کرد از سر همه سوداييزيبا ننمايد سرو اندر نظر عقلشآن کش نظري باشد با قامت زيباييگويند رفيقانم در عشق چه سر داريگويم که سري دارم درباخته در پاييزنهار نمي خواهم کز کشتن امانم دهتا سيرترت بينم يک لحظه مداراييدر پارس که تا بودست از ولوله آسوده ستبيم ست که برخيزد از حسن تو غوغاييمن دست نخواهم برد الا به سر زلفتگر دسترسي باشد يک روز به يغماييگويند تمنايي از دوست بکن سعديجز دوست نخواهم کرد از دوست تمنايي ستاره سیاه...
ما را در سایت ستاره سیاه دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 167 تاريخ: يکشنبه 7 آذر 1395 ساعت: 20:44